تبليغاتX
حقیقت من

haghighateman

پوریا

haghighateman

http://haghighateman.blogfa.com

حقیقت من

حقیقت من

حقیقت من

حقیقت چیزی نیست که اشکار شود چیزی است که پنهان میماند ولی من حقیقت خود را اشکار می سازم همچو شمع های اب شدم همچو مریم ها پرپر شدم عاقبت طولی نکشید فرو در خواب شدم

حقیقت من

حقیقت من
همچو شمع های اب شدم همچو مریم ها پرپر شدم عاقبت طولی نکشید فرو در خواب شدم
ماه اول
شکست خوردم در عشق نمیخوام دربارش حرفی بزنم
 

من یه هدفی دارم که میتونه برام اینده ساز باشه باید  شش ماه یه چیزی رو تحمل کنم و یه چیزی هست که اگه تکرارش کنم نمیذاره به هدفم برسم یعنی شش ماه تموم باید ازش دوری کنم تا به هدفم برسم پس از الان تا شش ماه دیگه شروع میکنم
دعام کنید
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 23:23 توسط پوریا |
داستان عاشق شدن من (خلاصه

شب تلخی بود

تن بی جان جوان رو اوردند

در دل مبین و خواهرش اشوب بود

برای من هم قابل باور نبود

محسن دوست خوبم تو درای غرق شده بود

غم بزرگی برای من بود

مخصوصا برای مبین برادرش و خوانوادش

حالا من با مبین دوست هستم

دوست نه رفیق

حاله خواهر مبنی بد بود

یه دختر زیر کتفشو گرفته بود

مبین و اون دختر خواهرشو گرفته بودن

و میاوردنش بیرون

چه صحنه غم انگیزی بود

الان که یادم افتاده اشک تو چشام جمع شده

اون دختری که داشت خواهر مبین رو دلداری میداد

معصومانه و ارام به من نگاه میکرد

او هم دلش خون بود

و میدانست من هم حالم چندان خوش نیست

مدام به من نگاه میکرد

چشم از من بر نمیداشت

مدام بر سر راه من سبز میشد

هرجا من بودم

او هم حضور میافت

ماجرای محسن از ذهنم پاک شد

و تمام فکر و خیالم پیش ان دختر بود

اری من عاشق شده بودم

او با چشمانش با نگاه معصومانه اش مرا عاشق کرد

اه!!!

حال یک سال گذشته و هنوز از ان دختر خبری نیست

چشم به راهم تا یک روز بیایی و نگاهی به حال و روز این دیوانه کنی

دوستان این هم خلاصه داستان عاشق شدن من
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 1:42 توسط پوریا |
وسط جهنم
دوستان اعصابم داغونه دیشب خواب دیدم که خوابیدم و خوابی دیدم که منو بهم زد خواب میدیدم که منو انداختن وسط جهنم میدونستم جهنم خداست گناهکار ها رو مجازات میکردند بعد من از همه بد تر بودم منو انداختن تو یه اتاق پر از اتیش در و دیوارش اتیش بود به خدا داد میزدم میگفتم خدایا جهنمت رو هم که دیدم و فریاد میزدم استغفر الله و ربی و توبه الیه از خواب پریدم دارم داغون میشم بد چور گفتم حقیقت من را سراسر گناه است




مرگ من روزی فرا خواهد رسید

در بهاری روشن از امواج نور

در زمستانی غبارآلود و دور

با خزانی خالی از فریاد و شور

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

روزی از این تلخ و شیرین روزها

روز پوچی همچو روزان دگر

سایه ای از امروزها، دیروزها

دیدگانم همچو دالانهای تار

گونه هایم همچو مرمرهای سرد

ناگهان خوابی مرا خواهد ربود

من تهی خواهم شد از فریاد درد

می خزند آرام روی دفترم

دست هایم فارغ از افسون شعر

یاد می آرم که در دستان من

روزگاری شعله می زد خون شعر

خاک می خواند مرا هر دم به خویش

می رسند از ره که در خاکم نهند

آه شاید عاشقانم نیمه شب

گل به روی خاک نمناکم نهند

بعد من ناگه به یک سو می روند

پرده های تیره دنیای من

چشمهای ناشناسی می خزند

روی کاغذها و دفترهای من

در اتاق کوچکم پا می نهد

بعد من با یاد من بیگانه ای

در بر آئینه می ماند به جای

تار موئی، نقش دستی، شانه ای

می رهم از خویش و می مانم ز خویش

هرچه بر جا مانده ویران می شود

روح من چون بادبان قایقی

در افقها دور و پنهان می شود

می شتابند از پی هم بی شکیب

روزها و هفته ها و ماهها

چشم تو در انتظار نامه ای

خیره می ماند به چشم راهها

لیک دیگر پیکر سرد مرا

می فشارد خاک، دامنگیر خاک

بی تو، دور از ضربه های قلب تو

قلب من می پوسد آنجا زیر خاک

بعدها نام مرا باران و باد

نرم می شویند از رخسار سنگ

گور من گمنام می ماند به راه

فارغ از افسانه های نام و ننگ»

 

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 21:27 توسط پوریا |
ای گل باران زده من
ای گل یاس نازنینم
خواهم شکست نگذار این چنین اشک هایت را ببینم
تا همیشه و برای همیشه تو را داشتن
برای منه بی کس داشتن دنیاست
از تو و نام تو گفتن بهترین تمام حرف هاست
با تو و تو اگه باشم وحشت از مرگ ندارم
لحظه هایم پر میشوند از تو وقت غم خوردن ندارم
ای غزل واره دلتنگ که همه تنت کلامه
هنوزم با گول گونت شرم اولین سلامه
ای تو جاری در شعرم  مانند عشق و خون و حسرت
دفتر شعر من از تو سبد کوچک خاطره هامه
ای گلی کهس اقه ات شکسته
پر پرت کردند
که به یاد حجرت پرنده هایی
درون یاس چشمانت میبینم که به فکر یه سفر به انتهایی
ای سر به زیر دلشکسته نازنینم
اگه سادت و اسان برای تو گذشتن از من
مرثیه سر کن واسه رفتن
برای من مرگ از تو گذشتن
برای من مرگ از توگذشتن
به خدا مرگه از تو گذشتن

تصمیم دارم وبلاگ را عمومی کنم جمع عشاق به نویسنده و مدیر نیاز دارم هر کسی هست یا علی

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 12:38 توسط پوریا |
بد جوری عاشم کردو و رفت بد جوری منو غرق چشمانش کرد و رفت
یک سالی میشه که ندیدمش خدایا عاشقان را با غم دوری اشنا گردان که همچو من نمیرند


ای به داده من رسیده تو روزای خود شکستن

ای چراغ مهربونی تو شبای وحشت من

ای تبلور حقیقت تو یه لحظه های تردید

تو شبو از من رگفتی تو منو دادی به خورشید

اگه باشی یا نباشی برای من تکیه گاهی

میون این همه دشمن تو رفیقی جون پناهی

 

 

یاور همیشه مومن تو بور سفر سلامت

غم من نخور که دوری برای من شده عادت

ناجیه عاطفه من شعرم از تو جون گرفته

رگ خشک بودن من از تن تو خون گرفته

اگه مدیون تو باشم اگه از تو باشه جونم

قدر لحظه نداره که منو دادی نشونم

یاور همیشه مومن تو بور سفر سلامت

غم من نخور که دوری برای من شده عادت


دلم مثل دلت تنگه شقایق
چشام دریای بارونه شقایق
مثل مردن میمونه دل بریدن
ولی دل بستن اسونه شقایق
شقایق ردرد من یکی دوتا نیتس
اخه درد من از بیگانه ها نیست
کسی خشکیده خونه من رو دستاش
که حتئ یک نفس از من جدا نیتس
شقایق وای شقایق گل همیشه عاشق
شقایق اینجا من خیلی غریبم
اخه اینجا کسی عاشق نمیشه
عذای عشق غصش جنس کوهه
دل ویرون من از جنس شیشه
شقایق اخرین عشاق تو بودی
تو مردی و پس از تو عاشقی مرد
تو رو اخر سراب و عشق و سحرت
ته گل خونه های بی کسی برد
شقایق وای شقایق گل همیشه عاشق
دویدیم و دویدیمو دویدیم
به به شب های پر از غصه رسیدیم
گره زد سرنوشتامونو تقدیر
ولی ما عاقبت زا هم بریدیم
شقایق جای تو دشت خدا بود
نه تو گلدون نه تویه قصه ها بود
حالا از تو فقط این مونده باقی
که سالاره تمامه عاشقیا
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 14:21 توسط پوریا |
خدا وندا..........!

 

اگر روزي بشر گردي

 

زحال بندگانت با خبر گردي

 

پشيمان مي شدي از قصه خلقت

 

از اينجا از آنجا بودنت !

 

 

خداوندا............!

 

اگر روزي ز عرش خود به زير آيي

 

لباس فقر به تن داري

 

براي لقمه ي ناني

 

غرورت را به زير پاي نا مردان فرو ريزي

 

زمين و آسمان را کفر مي گويي............!؟ نمي گويي؟

 

خداوندا.........................

 

اگر با مردم آميزي

 

شتابان در پي روزي

 

ز پيشاني عرق ريزي

 

شب آزرده ودل خسته

 

تهي دست و زبان بسته

 

به سوي خانه باز آيي

 

زمين آسمان را کفر مي گويي............ نمي گويي؟

 

 

 خدا وندا..............

 

اگر در ظهرگرماگير تابستان

 

تن خود را به زير سايه ي ديواري بسپاري

 

لبت را بر كاسه ي مسي قير اندود بگذاري

 

و قدري آن طرف ترکاخ هاي مرمرين بيني

 

واعصا بت براي سکه اي اين سو و آن سودر روان باشد

 

و شايد هر رهگذر هم از درونت با خبر باشد

 

زمين و آسمان را کفر مي گويي........؟ نمي گويي؟

 

خدايا خالقا بس کن جنايت را تو ظلمت را........!

 

تو خود سلطان تبعيضي


تو خود يک فتنه انگيزي


اگر در روز خلقت مست نمي کردي


يکي را همچون من بدبخت

 

يکي را بي دليل آقا نمي کردي


جهاني را چنين غوغا نمي کردي

 

دگر فرياد ها در سينه ي تنگم نمي گنجد

 

دگر آهم نمي گيرد

 

دگر اين سازها شادم نمي سازد

 

دگر از فرط مي نوشي مي هم مستي نمي بخشد

 

دگر در جام چشمم باده شادي نمي رقصد.....

 

 نه دست گرم نجوائي به گوشم پنجه مي سايد.......

 

نه سنگ سينه ي غم چنگ صدها ناله مي کوبد............

 

اگر فريادهايي از دل ديوانه برخيزد


براي نا مرادي هاي دل باشد

 

خدايا گنبد صياد يعني چه ؟

 

فروزان اختران ثابت سيار يعني چه ؟

 

اگر عدل است اين پس ظلم ناهنجار يعني چه؟


به حدي درد تنهايي دلم را رنج مي دارد


که با آواي دل خواهم کشم فرياد و برگويم


خدايي که فغان آتشينم در دل سرد او بي اثر باشد خدا نيست ؟!


شما اي مولياني كه مي گوييد خدا هست و براي او صفتهاي توانا هم روا داريد!


بگوييد تا بفهمم


چرا اشك مرا هرگز نمي بيند؟

 

چرا بر ناله پر خواهشم پاسخ نمي گويد

 

چرا او اين چنين کور و کر و لال است


و يا شايد درون بارگاه خويش کسي لب بر لبانش مست تنهايي


و يا شايد دگر پر گشته است آن طاقت و صبرش


کنون از دست داده آن صفتها را


چرا در پرده مي گويم


خدا هرگز نمي باشد


من امشب ناله ني را خدا دانم

 

من امشب ساغر مي را خدا دانم


خداي من دگر ترياک و چرس و بنگ مي باشد


خداي من شراب خون رنگ مي باشد


مرا پستان گرم لاله رخساران خدا باشد


خدا هيچ است...........

 

خدا پوچ است.....

 

خدا جسمي است بي معني

 

خدا يک لفظ شيرين است


خدا رويايي رنگين است


شب است و ماه ميرقصد


ستاره نقره مي پاشد

 

و گنجشك از لبان شهوت آلوده ي زنبق بوسه مي گيرد


من اما سرد و خاموشم!


من اما در سکوت خلوتت آهسته مي گريم


اگر حق است زدم زير خدايي.......... !!!

 

عجب بي پرده امشب من سخن گفتم

خداوندا..........


اگر در نعشه ي افيون از من مست گناهي سر زد ببخشيدم


ولي نه؟!


چرا من روسيه باشم؟

 

چرا غلاده ي تهمت مرا در گردن آويزد؟

 

خداوندا................


تو در قرآن جاويدت هزاران وعده ها دادي


تو مي گفتي كه نامردان بهشتت را نمي بينند


ولي من با دو چشم خويشتن ديدم


كه نامردان به از مردان


ز خون پاک مردانت هزاران كاخها ساختند

 

خداوندا بيا بنگر بهشت کاخ نامردان را......


خدايا ! خالقا ! بس کن جنايت رابس کن تو ظلمت را


تو خود گفتی اگر اهرمن شهوتبر انسان حکم فرمايد تو او را با صليب عصيانت مصلوب خواهی

 

کردولی من با دو چشم خويشتن ديدم پدر با نورسته خويش گرم ميگيرد برادر شبانگاهان مستانه از

 

آغوش خواهر کام ميگيرد نگاه شهوت انگيز پسر دزدانه بر اندام مادر می لرزد قدم ها در بستر فحشا

 

می لغزد


پس...قولت!


اگر مردانگي اين است


به نامردي نامردان قسم


نامرد نامردم اگر دستي به قرآنت بيالايم ......... !   
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 23:26 توسط پوریا |
چرا
رفتارم چرا اینقدر عوض شده؟؟
چرا اینقدر میترسم؟
چرا؟
چرا به همه وهمه مشکوکم؟
چرا بچه گانه فکر میکنم؟
چرا؟
چرا خانه ام ماتم سرا شده؟
چرا چشمانم دریای باران شده؟
چرا؟
چرا تنم پر از جای زخم و خط خنجر است؟
چرا دلم این همه خون است
چرا؟
چرا لب هایم خشکیده؟
چرا زبانم قفل شده؟
چرا عاشق شدم؟
چرا؟
اری به خاطر این بود:
از ماست که بر ماست
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 0:25 توسط پوریا |
قسمت سوم
ثانیه ها میگذرد جای خود را به دقایق میدهند صبح میرسد و جای خود را به شب میدهد سال ها سپری میشود و سالی جدید شروع میشود ولی افسوس که هنوز در گذر ثانیه ها فراموش شده ایم دستت را میگیرند لاف دوستی میزنند و در اوج دستت را رها میکنند یا ساده تر نگاهت میکنند عاشق میشوی میفهمند و میروند زندگی اینست فراموش میشوی ولی افوسس هیچگاه انا که فراموشت کرده اند را فراموش نخواهی کرد
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 13:18 توسط پوریا |
قسمت دوم
من گرفتار سنگینی گناهم
مرا نابود خواهد کرد
اگر نابودش نکنم
حقیقت این است
من ازاری بر موری هم نرسانده ام
چه رسد به دلی شکستن
ولی افسوس که دل هر روز میشکند
حقیقت این است
سوار بر قایقی
در گذر ازاقیانوس های گناه
ناگهان طوفان شد
اسمان فریاد زد
دریا خشمگین شد
قایقم در هم شکست
انگار نتوانستم نا کنم
غرق شدم در دریایی گناه
تا شدم عمق گناه
حقیقت اینست
که میگویم
گر تو غرق گناهی
من غرق گناهم
گناهی که فقط مرا میسوزاند و بر هیچ کس کاری ندارم
حقیقت اینست

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 23:59 توسط پوریا |
شروع
سلام نمیدونم از کجا شروع کنم
جای جای حقیقت من الده به گناه است
جای جای اسم من ننگ و رسوایی است
نمیدانم از کدامین گناه شروع کنم
بدان که من غرق گناهم
خوشا دلی که پاک و زلال است
خوشا قلبی که رعوف است
قلبم را گندابی فرا گرفته
گندابی منجلابی که مرا در خود اسیر کرده
بسیار سعی نموده ام از این منجلاب بیرون ایم
ای دریغا که هر گز نتوانستم
هربار قدرتش بیشتر شد
و من هم خواه یا ناخواه  باید از این گنداب رهایی پیدا کنم
زیرا پایانش مرگ است
از مرگ نمیترسم از مرگ با خفت میترسم دعایم کنید
+ نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 18:25 توسط پوریا |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب پرشين بلاگ

قالب بلاگفا